![]()
ايميل ديوونه آرشيو ديوونه نويسندگان
آرشيو مطالب
آبان 1387
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 آرشيو موضوعي
پيدا کن
هم صحبتام
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ ديوونه
ديوونه ها:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرنوشت ساز
ساده
ساده بودم ساده، ساده مثل کف دست من نمی دانستم ساده بودن سخت است مثل آیینه و آب صاف و آسان بودم دل و دستم یکرنگ مثل باران بودم مثل باران بودم که به خاک افتادم دل بریدم رفتم به سفر تن دادم خشکسالی در پشت مهتابی در پیش به تو روی آوردم در گریزم از پیش ساده بودم ساده، پاک مثل کف دست من نمی دانستم ساده بودن سخت است به تو دل خوش کردم به تو عاشق بودم شدم آیینه ی تو صاف و صادق بودم تو به من می گفتی ساده بودن زیباست عشق مثل خود تو ساده مثل خود ماست عشق آزاده نبود عاشقی تازه نبود همسفر اهل سفر راهی جاده نبود مثل خوابی کوتاه عشق هم آمد و رفت به غم و آزادی دست سختی زد و رفت قصه ی من این بود، این سرآغازم شد بعد از اون قصه ی عشق غم هم آوازم شد ساده بودم ساده، هستی ام در کف دست من نمی دانستم ساده بودن سخت است
قایق
حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست شعر خوب از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم توی رودخونه ی قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود واسه قلبت صد تا عاشق زیر پنجره ات می خوندم توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم اگه بارونی نباشه
واسه ریشه ی درختم تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم توی رودخونه ی قلبت قایق من رفتنی بود من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود قامت خوب و قشنگت شده درمونه تب من سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم دست خوب مهربونی
یاورت باشه عزیزم
من وتو
من وتو تو کوچه ها تو کوچه های بی ریا
عاشق هم شدیم با یک نگاه عاشق اون بچه گیا
عاشق اون همه صفا اون همه دل و وفا
اما حالا دیوونت نیست اون همه عشق وکلک نیست
من وتو موندیم تنهای تنها جدا از این همه غمها
من وتو موندیم دور از هم
دور از امروز وفردا ![]()
تنهایی
از پشت کلبه متروک خیال ﺁمده ام با دلی غمگین وحالی زار
پیش شما ای نگهبانان قصر دل وجان
ﺁمده ام که شاید چاره ای بیفکنید به حال آشفته من
و یا شاید کمکی کنید به این افکار پریشان من
من میدانم که تنها ماندم در این خانه سرد
تنها ,هم چون تنهایی گل, بی گلبرگ
تنهاهمانند یک شعر بی پایان
وتو ﺁمدی با گلی از گلبرگ با شعری پر از احساس
ومرا بردی با خود که تقسیم کنم این تنهایی را
ولی اکنون کسی نیست که قسمت کنم این تنهایی را
ومن هم چون موجی غرق میشوم در این دریای بی پایان
ونیست کسی بشنود فریاد این من بی حاصل را
کمکم کن
برای خواب معصومانه عشق کمک کن بستری از گل بسازیم برای کوچ شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل بسازیم کمک کن سایبونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم کمک کن با کلامی عاشقانه برای سقف شب مرهم بسازیم بذار قسمت کنیم تنهایی مونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن تو رو میشناسم ای شبگرد عاشق تو با اسم شب من آشنایی از اندوه تو و چشم تو پیداست که از ایل و تبار عاشقایی تو رو میشناسم ای سر در گریبون غریبگی نکن با هق هق من تن شکستتو بسپار به دست نوازش های دست عاشق من بذار قسمت کنیم تنهایی مونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن به دنبال کدوم حرف و کلامی سکوتت گفتن تموم حرفاست
تو رو از طپش قلبت شناختم تو قلبت قلب عاشقای دنیاست تو با تنپوشی از گلبرگ و بوسه من و به جشن نور و آیینه بردی چرا از سایه های شب بترسم تو خورشید و به دست من سپردی بذار قسمت کنیم تنهایی مونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن کمک کن جاده های مه گرفته منه مسافر و از تو نگیرن کمک کن تا کبوتر های خسته به یه یخ بستگی شاخه نمیرن کمک کن از مسافر های عاشق سراغ مهربونی رو بگیریم کمک کن تا برای هم بمونیم کمک کن تا برای هم بمیریم بذار قسمت کنیم تنهایی مونو میون سفره شب تو با من بذار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن (دیوووووووونه)
شمع
یه شمع توی یه خونه گوشه یه اتاق
کنار یه شاخه گل
داره قطره قطره آب میشه
یه گل توی گلدون گوشه یه اتاق
پشت پنجره های بسته
داره ذره ذره پرپر میشه
یه عشق توی یه دل گوشه یه قلب
هم صدا با ضربان قلب
داره نفس نفس خاموش میشه
یه من توی یه شهر توی تنهایهاش
کنار دست نوشته هاش
داره کم کم بی صدا میشه
بی صدا...
donyaye mani divoone
عزیزم.تو هم جون منی
درد دل
امروز آسمون دلش گرفته
وابریه مثل دل من،
بغض کرده دوست داره بباره
مثل چشمای من،
ولی نمی تونه
منتظره یه بهونست
تا بهش کمک کنه تا بباره
منتظره یه فرصته
تا بغضش بترکه
می دونی چیه
آسمون بالاخره می باره
ودلشو خالی می کنه
ولی من چی؟
من چیکار می تونم بکنم؟
من نه می تونم گریه کنم
نه می تونم با کسی حرف بزنم
ودرد دل کنم
فقط امیدواریم به اینه که
لااقل می تونم بغض کنم
دلخوشیم به این دله
که همیشه هوامو داره
ولی وقتی خودش می گیره
وحال وحوصله منو نداره چیکار کنم؟
وقتی باهاش حرف میزنم
اونقدر بغض تو گلوش
گیر کرده که اگه
بخوادم نمی تونه حرف بزنه،
صداش در نمی یاد،
ولی اونم مثل من هیچ وقت
هیچی نمی گه
وبه روی خودش نمی یاره
همیشه سعی کرده
شاد وخوشحال باشه
تا هیچ کس متوجه
حال واوضاش نباشه
ولی تا کی می تونه؟
تا کی می تونم...؟
خیلی بده که هیچ کس
تو رو درک نکنه
هیچ کس تو رو نبینه
وفقط حرف حرف خودشون باشه
خدایا...
چرا...؟
آخه چرا خدا
چرا...؟
هستی و پیمان
خيلي سخته چيزي رو كه تا ديشب بود يادگاري
راستیتش قول داده بودم از عشق ۲ تا کبوتر توی وبلاگم بنویسم. امیدوارم این نوشته لایقشون باشه...!!!
|