تبليغاتX
سرنوشت ساز
سرنوشت ساز
پنجره

   می گویند شیشه ها احساس 

ندارنداما روی یه شیشه ی
 
بخار گرفته ای نوشتم
 
 دوست دارم آرام گریست
 
شیشه
 
 پنجره را باران شست
 
از دل من اما
 
چه کسی نقش
 
تو را خواهد شست...!!!
دوست دارم دیوونه
|+| ديدن معشوق توسط مسعود در سه شنبه 1384/09/29 ساعت 16:9 |

سر سپرده
یه روز از روزهای سرد پاییز رفتی از خونه
 
تو بی بهونه
 
رفتی و رو دلم پا گذاشتی
 
 از همون روز دلم
 
خیلی خونه من که هر روز و شب لحظه هامو از تو می خوندم
 
 و می سرودم پس چرا قسمتم این چنین شد اصلا 
 
تو زندگیت من کی بودم. 
 
یاد روز تلخ آشنایی تو 
 
 می گفتی برات سر سپردم
 
 می گفتی زندگی بی تو هرگز
 
  چه ساده گول حرف ها تو خوردم
 
 ولی اینکه نشد رسم دنیا
 
خیلی راحت رو دل پا بذاری
 
منو با گلهای زندگیم رو
 
و به همین سادگی جا بذاری
 
کوچه به کوچه من عاشقونه
 
 به همون خدا که خوب می دونه
 
از تو و عشق خوبه تو گفتم
 
کیه که قدر عشقوخوب بدونه
 
من مثل یه چشمه ساده بودم
 
 تو ولی از دورنگی سرودی
 
من به فکر بدیها نبودم
 
حیف که تو از جنس ما نبودی
 
حیف که من از همون روز اول
 
 این دل و به تو ارزون فروختم
 
تو خودت بهتر از من می دونی
 
 مثل یه شمع عاشقونه سوختم
 
مثل یه شمع عاشقونه سوختم
  
                
|+| ديدن معشوق توسط مسعود در سه شنبه 1384/09/29 ساعت 16:5 |

دیوونه
حس مبهمی غریب
 
دوباره حس از تو گفتن است
 
دوباره رد پات توی کوچه ،کنار اقاقی
 
کنار گلبرگهای پرپر ، جا مانده است
 
وقتی آسمون بغض میکنه
 
وقتی بارون میاد می کوبه به پنجره
 
صداتو میاره به یاد ، صدای اون خنده هات
 
سایه ای وقتی رد میشه از جلو در 
 
یا که حرفی میشه از عشق ومحبت
 
من میزنم بیرون به هوای تو
 
چشام میون این همه غریبه دنبال یه چشم آشنا
 
میون این همه قلب بی طپش دنبال یه قلب پر طپش
 
اما بازم بیهوده ست ، دوباره یه روز بی هدف گذشت
 
ولی چیزی درون قلبم می تپید
 
او...
                طپش...
 
                     طپش...
 
                         طپش 
 
 
dooset daram divoone
|+| ديدن معشوق توسط مسعود در یکشنبه 1384/09/27 ساعت 18:0 |

احساس
احساس من غنچه ای است شاید

نشکفته در باغ وجود

نشسته در انتظار صبح

باشد که با نوازش نسیم گونه ات

حضور را باور کند

بشکفدوبازعطر عشق را

در فضای سرد فاصله

بپراکند..
|+| ديدن معشوق توسط مسعود در چهارشنبه 1384/09/23 ساعت 0:28 |

نگاه

 

نگاهم که میکنی

چنان در ابی مواج چشمانت  غرق میشوم

که هیچ چیز

جز زورق اهنگین صدایت

نمیتواند مرا رهایی بخشد

بس به وازه وازه احساسم می اویزم

و تا ساحل عشق می دوم..
 

 
|+| ديدن معشوق توسط مسعود در چهارشنبه 1384/09/23 ساعت 0:23 |

من

دوباره دلت گرفت برای هیچ وپوچ

 

دوباره بغض گلویت را فشرد

 

دوباره چیزی درون قلبت تپید

 

دوباره چشمهایت گریست

 

تو را توان دل سپردن است

 

تو را یارای گفتن است

 

تو غرق عشقی وهنوز درون خود خزیده ای

 

من غرق عشقم وهنوز به بیراهه مانده ام

 

گفتی در دلم غباری مانده است

 

گفتی دلم گرفته است

 

گفتم بگو تا بدانم چیست

 

تا بدانم کیست که قلبت را فشرده است

 

تا او را محو کنم زدیده تا پاک کنم غبارش را

 

گفتی ولی

 

                ولی ای کاش هرگز نمی گفتی

 

میان کلماتت حرفهایتخودم را پنهان دیدم

 

سرچشمه غمت

 

           غبار دلت

 

        دلتنگی قلبت

 

  من بودم

 

     من

                         ای کاش چنین منی هرگز به هستی نمی

پیوست...

آخه به یه دیوونه  چی می شه گفت جز....... دیوونه!!!

|+| ديدن معشوق توسط مسعود در یکشنبه 1384/09/20 ساعت 20:37 |

ما

بار اول که تو رو دیدم می دونستم

تو رو میخوام نری تنهام بذاری

دیگه لونه کردی تویه قلبم

 حالا بی تو نمی تونم یه لحظه تنها باشم

 به بعدش کاری ندارم

با کسی کاری ندارم

 تو رو بیش از حد میخوام

 با هم میریم از اینجا تویه سرنوشت

ما میریم ما تک وتنها

 در اینجام دوست داشتم بودی

تو پیشم آره آره تو بودی پیشم

 می دونی خیلی میخوامت

نمی کنم فراموشت نخواهم کرد فراموشت

|+| ديدن معشوق توسط مسعود در پنجشنبه 1384/09/17 ساعت 18:58 |

کتاب عشق
با یه رنگ سرخ زیبا مثه برگای شقایق

تو کتاب عشق نوشته غم و غصه واسه عاشق

نوشته عاشق همیشه توی بحر غم میمونه

دل عاشق ام نمی شه آواز شادی بخونه

آخه اونکه جون و قلبش توی زندونی اسیره

توی این زندون نباشه طفلکی دلش می گیره

این دل عاشق همیشه واسه یارش بیقراره

واسه برگشتن یارش همیشه چشم انتظاره

دل اون خیلی شبا مونس غصه و درده

تنور شادی قلبش عمری خاموش و سرده

می شه خوند از تو نگاهش همه دردا رو با هم

چشماشم همیشه داره راز غصه ها رو با غم

تو کتاب عشق نوشته عاشقا ساده و پاکن

توی راه عشق همیشه ساده ساده مثل خاکن

ساده ساده مثل خاکن

عاشقا همیشه پاکن

ساده ساده مثل خاکن

تا همیشه سینه چاکن

این شعرو تقدیم به دیوونه ای می کنم که مثه دیوونه ها دوسش دارم

|+| ديدن معشوق توسط مسعود در شنبه 1384/09/12 ساعت 18:4 |

پرواز
مثه پرواز قشنگ کودکان

روی برگ پر میان باورم نوشتمت

و به یاد خاک بارون زده ی کوچه عشق

تو رو با اشک چشام تو دفترم نوشتمت

آنچنان شکر به درگاه خدا کردم تا

اومدن فرشته ها از آسمون به دیدنت

 

|+| ديدن معشوق توسط مسعود در شنبه 1384/09/12 ساعت 17:46 |

رمیده

نمی دانم چه می خواهم خدايا

بدنبال چه ميگردم شب و روز
 
چه ميجويد نگاه خسته من
 
چرا افسرده است اين قلب پر سوز
 
زجمع آشنايان ميگريزم
 
به کنجی ميخزم آرام وخاموش
 
نگاهم غوطه ور در تيرگيها
 
به بيمار دل خود ميدهم گوش
 
گريزانم از اين مردم که با من
 
بظاهر همدم ويکرنگ هستند
 
از اين مردم که تا شعرم شنيدند
 
برويم چون گلی خوشبو شکفتند
 
ولی آندم که در خلوت نشستند
 
مرا ديوانه ای بد نام گفتند
 
دل من ای دل ديوانه من
 
که می سوزی از اين بيگانگيها
 
مکن ديگر ز دست غير فرياد
 
خدا را
 
بس کن اين ديوانگی ها
 
 
 GotSmiley for FREE! Click
 Here 
 GotSmiley for FREE! Click Here 
|+| ديدن معشوق توسط مسعود در دوشنبه 1384/09/07 ساعت 17:30 |

زندگی
زندگی تصوير است در تکاپوی زمان
 
پی هم ثانيه ها ميگذرند
 
خاطرات خوش من در
 
 گذرگاه زمان جا مانده است
 
راه برگشتی نيست
 
 پای در زنجير است
 
چه توان کرد که
 
 اين بازی تقدير است
 
در سراشيب زمان
 
قدمم می لرزد
 
ماه وخورشيد وشب
 
 وثانيه ها همه هم دست همند
 
پس که بی تقصير است؟
 
اين تسلسل که زمان
 
 می کشدش در پی خويش
 
خاطری را به حقيقت نرساند
 
تا زمانی که زمين ميگردد
 
هر چه بر ما گذرد تقدير است
 
زندگی تصوير است...
 
fadat divoone
|+| ديدن معشوق توسط مسعود در دوشنبه 1384/09/07 ساعت 17:28 |

درد دل دیوونه
هیچ وقت نگاههای نگران مرا نفهمیدی
 
صدای لرزان آشفته در باد را نفهمیدی
 
مرا نادیده می گیری
 
حرفهای پر از محبت مرا نشنیدی
 
چون تو خودخواهی
 
پژمردن گل را دیدی اما غمهای مرا نفهمیدی
 
هر روز صبح با طراوت تر ازدیروز میشکفم
 
اما درونم خزانی دل مرده است
 
و تو این را نمی دانی چون تو مغروری
 
با تو هستم ای که سرشار از غروری
 
بشنو صدای هق هق غمهای مرا
 
ببین سیل جاری از چشمان مرا
 
وتو هیچ وقت نخواهی دید
 
 حال آشفته مرا چون تو در خوابی
 
|+| ديدن معشوق توسط مسعود در دوشنبه 1384/09/07 ساعت 17:26 |

آب هم آبی نیست
 
 
آب هم آبي نيست
 
 
آنچه مي پنداريم، فكر پوچي است كه دلها همه در آن غرقند.
 
 
آب اگر آبي بود
 
 
آنقدر عشق و محبت به جهان مي بخشيد
 
 
كه دگر شب نرسد،از پس اوهام محال.
 
 
آب هم آبي نيست،
 
 
آب اگر آبي بود
 
 
چه كسي باور داشت، كه در اين آرامش
 
 
موج طوفان احساس چنان خشم آگين،كشتي عاطفه را مي بلعيد؛
 
 
آب هم آبي نيست
 
 
آسمان آبي است،
 
 
رنگ خود را گه گاه، مي نگارد بر آب
 
 
آسمان ميفهمد معني مهر و وفا را.
 
 
آب اگر آبي بود،همه آبي بودند.
 
 
دل ايشان مگر از آب محبت خاليست
 
 
یا که این آب،ز هر رنگ محبت عاریست.
 
آب هم آبي نيست،
 
 
پس چه بايد نوشيد؟!
|+| ديدن معشوق توسط مسعود در پنجشنبه 1384/09/03 ساعت 10:31 |